خاطرات و مخاطرات یک معلم

خرید بک لینک
×××شیخ رجبعلی خیاط ×××فرمودند : اندیشه مکروهی در ذهنم گذشت. بلافاصله استغفار کردم و به راهم ادامه دادم . قدری جلوتر شترهایی قطار وار از کنارم می گذشتند . ناگاه یکی از شترها لگدی انداخت که خود را کنار نمی کشیدم ، خطرناک بود. به مسجد رفتم و فکر می کردم همه چیز حساب دارد . این لگد شتر چه بود ....؟ در عالم معنا کفتند : شیخ رجبعلی : آن لگد نتیجه آن فکری بود که کردی . گفتم : اما من خطایی انجام ندادم... گفتند : لگد شتر هم که به تو نخورد ... قانون کار ما در کائنات جریان دارد ...حتی یک تفکر منفی میتوتند تاثیری منفی ایجاد کند.×××××××××××××××××××××××××××××× خاطرات و مخاطرات یک معلم...

ما را در سایت خاطرات و مخاطرات یک معلم دنبال می‌کنید

برچسب: حکایات عرفانی,حکایات پند آموز,حکایات,حکایات اردو,حکایات تاریخی,حکایات خنده دار,حکایات رومی,حکایات پند آموز کوتاه,حکایات کوتاه,حکایات مثنوی, نویسنده: بازدید: 179 تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 4:56

×××× فیش حقوقی حضرت علی (ع)×××× " ای مردم ، با این لباسی که بر دوش دارم و این مرکبی که بر او سوار هستم ، داخل شهر شما شدم . پس اگر من از شهر تان خارج شدم و به غیر از چیزهایی که با آن وارد شدم ، چیز دیگری داشتم ، پس بدانید من از خیانتکاران هستم ." / امیرالمومنین علی السلام . المناقب ج 2 ص 98./ ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× لقمان حکیم گفت : من سیصد سال با داروهای مختلف ، مردم را مداوا کردم ، و در این مدت طولانی به این نتیجه رسیدم ، که هیچ دارویی بهتر از " محبت " نیست ! کسی از او پرسید : و اگر این دارو هم اثر نکرد چی ؟ لقمان ح خاطرات و مخاطرات یک معلم...

ما را در سایت خاطرات و مخاطرات یک معلم دنبال می‌کنید

برچسب: جملات ناب,جملات ناب عاشقانه,جملات ناب کوتاه,جملات ناب خدایی,جملات ناب انگلیسی,جملات ناب بزرگان,جملات ناب زندگی,جملات ناب فلسفی,جملات ناب و کوتاه,جملات ناب و سنگین, نویسنده: بازدید: 166 تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 4:55

++++ آزاده ای سرافراز گفت ، از صلیب سرخ آمده بودند اردوگاه اسرا گفتند، در اردوگاه شما را شکنجه تان می کنند .یا نه ؟ همه به آقا سید نگاه کردند . ولی آقا سید چیزی نگفت . مامور صلیب سرخ گفت : آقا شما را شکنجه میکنند یا نه ؟ ظاهرا شما ارشد اردوگاه هستید. آقا سید بازهم حرفی نزد. پس شما را شکنجه نمی کنند ؟ آقا سید با اون محاسن بلند و ابهت خاص خودش سرش پایین بود و چیزی نمی گفت . نوشتند اینجا خبری از شکنجه نیست . افسر عراقی که فرمانده اردوگاه بود ، آقا ابو ترابی را برد اتاق خودش گفت . تو بیشتر از همه کتک خوردی ، چرا به اینه خاطرات و مخاطرات یک معلم...

ما را در سایت خاطرات و مخاطرات یک معلم دنبال می‌کنید

برچسب: خاطرات اسارت,خاطرات اسارت در عراق,خاطرات اسارت آزادگان,خاطرات اسارت در قندیل,خاطرات اسارت زنان,خاطرات اسارت ابوترابی,خاطرات اسارت خلبان,خاطرات اسارت معصومه آباد,خاطرات اسارت,محمد صابری,خاطرات اسارت رزمندگان, نویسنده: بازدید: 153 تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 4:55

صفحه بندی